می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

من نمی خوام زنی رو ببینم که شب از ترسِ  تو  نمی تونه بیرون از خونه اش دو قدم اون طرف تر پا بذاره. من نمی خوام ببینم تو رو که توی شلوغی مترو دستت رو به  بدن دختر و زنی میزنی که اونم یک متر از جاش بپره بالا و اشتباهی بزنه توی گوش بغل دستیم و بعد بره خونه تا آخره شب تو دل خودش و تنهایی خودش قطره قطره اشک بریزه که چرا تو این جامعه ی گُه کثیف باید هر دقیقه از طرف یه نفر بهش تجاوز روحی یا جسمی بشه . خاک بر سرت که با لمس بدن پوشیده یه زن تو شلوغیه مترو به اُرگاسمت می رسی. حال منو به هم می زنی. تو مخلوق کدوم خدا هستی، تو تو دامن کدوم مادر بزرگ شدی ، تو از کدوم سرزمین و فرهنگ اومدی به اینجا. من می خوام زنان و دختران وطنم آزاد و رها باشن. می خوام لذت رها کردن موهاشونو تو باد تجربه کنن. می خوام از فرط آزادی فریاد بزنن. می خوام از اینکه تنشون رو تو هر کوچه و پس کوچه باید از نگاه هرزه تو پنهان کنن نجات پیدا کنن. نمی خوام گریه و اشک های پاکشون رو به خاطر عمل کثیف و بی ارزش تو حروم کنن. می خوام از ته دل بخندن. نه اینکه ظاهرا لبخند بزنن و توی دلشون یه دنیا افسوس و حسرت داشته باشن. حالم بد میشه و احساس گناهِ نکرده می کنم وقتی یه دختر یا زن میگه همه مردا عینه همن. شاید منم اگه جای  اونا بودم همین حرفو می زدم . منم اگه شب و روز تو کوچه و خیابون از چپ و راست هدف نگاه های جنسیتی تو میشدم شاید همین حرف رو میزدم.

چی کار کردی که دلم می خواد کلمه س.ک.س رو از همه دیکشنری های دنیا حذف کنم تا بفهمیم هنوزم همه چی مون رو به باد فنا ندادیم و حداقل ارزش ها رو برای خودمون باقی گذاشتیم واسه روز مبادا. ای کاش منم یه بیگانه و بی دین بودم ، اما می تونستم یه رابطه ای رو ببینم که هیچ کدوم از طرفین صرفا برای هم آغوش شدن به سمت هم نمی رن یا صرفا از ترس هم آغوش شدن از هم جدا نمیشن، چون می دونن چیزی تو رابطه شون وجود داره که ارزش دوستیشون رو فراتر از همه این حرفا کرده. نه اینکه مرد و زن جامعه ام تو پنهان و پیدا با فریب دادن و اغوای همدیگه، از هم سوءاستفاده کنن و بعد با رسیدن به چیزی که می خواستن و از هم پنهون می کردن ،دیگه با هم کاری نداشته باشن و برن دنبال یه حس جدیدتر و بکرتر و نایافتنی تر!

من از تو شاکی ام. اعتماد ازدست رفته جنس من رو برگردون. نمی خوام مثله تو باشم. چرا دلت میخواد برای پیدا کردن چیزی که خودت هم نمی دونی چیه حریم هر زن و دختر رو تو کوچه و خیابون زیر پات له کنی و مثلا  تیری رو پرتاب کنی که اگه گرفت که گرفت و اگه نگرفت نفر بعدی. چرا نمی فهمی هر کسی رو تو خیابون میبینی عروسک یا مترسک و بازیچه دست تو نیست ، یه آدمه که شوهر داره ،اگه نداره همراه داره و اگه نداره حداقل  قلب  داره ،عقل  داره ، احساس داره. با حرفای مسخره و کارای احمقانه ات چی رو می خوای بدست بیاری؟ چی رو به جاش از دست میدی؟ معامله خوبیه. بفروش. حیثیتت رو . ارزشت رو . انسانیتت رو و پروا نداشته باش  از بر باد دادن حیثیت نسلت و جنست.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

احساس می کنم دارم تو این دنیا قدم بر می دارم و با آدما حرف می زنم و باهاشون می خندم، اما جای من اینجا نیست، این دنیا برام مثله قفس می مونه، یه حصار، یه زندان که نمی تونم قانون های مسخره اش رو تاب بیارم. اون مهر ابدی و ازلی رو که می خوام توش نمیبینم. نمی خوام مثله بقیه زندگی کنم. دنیایی که به زمان و مکان محدوده رو ازش بدم میاد. عشق من ،محبت من، دوستی من، از نوع آدمای این دنیا نیست. حالم از جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم به هم می خوره. جامعه ای که فرهنگ خودش رو از دست داده و اونقدر به گند و کثافت کشیده شده که حرف از دوستی و محبت حقیقی زدن همه رو به خنده میندازه، جامعه ای که بعضی زن و مرداش اونقدر آشغال شدن که حیوانیت رو به انسانیت ترجیح دادن. جامعه عقب افتاده ای که اگه دنبال کسی تو خیابون راه بیافتی شاید به مراد دلت برسی، اما پاکی و زلال بودن حقیقی رو فقط ازش به نیکی یاد میکنن. از آدمای ریاکارش ، از هر چی تملقه بدم میاد. اینجا جای من نیست. اگه تو همه دوران، زندگی آدما اینجوری بوده من حالم از همه دنیا به هم می خوره.اصلا حالم از همه هستی به هم میخوره.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

شنیده ام قدیما می گفته اند که اگه دختری حواسش پرت بشه دیگه باید شوهرش داد. طرز تفکر قدیمی ، پیش پا افتاده و مسخره ای به نظر میاد و منم قصد ندارم در مورد حقوق زنان در مورد آزادی در انتخاب همسر و... بحث کنم ،اما می خوام بگم من فکر میکنم پسر عاقل و با شعوری که حواسش پرت شده رو باید حتما زنش داد تا سرعت رسیدن به موفقیتش دو چندان بشه!!

بحث ازدواج خیلی مفصل و مرموزه و دیدگاه کسایی که تجربه اش رو دارن و کسایی که تجربه اش رو ندارن متفاوته.من توی ٢۴ سالم، اما تو همین سن می دونم اگه ۵٠ سالم هم بود بازم میگفتم زندگی یه جاده ست که هر کسی باید خودش این جاده رو طی کنه و هیچ کس نمی تونه با شنیدن داستان ها و تمثیل ها به راهی قدم بذاره که خودش خیلی در انتخابش دخیل نبوده و از تجربیات دیگران خواسته استفاده کنه.هر روز داستان های جدیدی از زندگی آدمهای اطراف خودم رو می شنوم که هر کدوم در عین حال که در نوع خودشون خاص هستن اما باز هم همه حاوی یه سری پیام های مشترکند.من در مورد ازدواج به یه دیدگاهی رسیدم که نمی دونم نقاط قوت و ضعفش کجاست.من فکر میکنم ازدواج یه نقطه عطف در زندگی آدمهاست.یعنی جاییه که تو هنوزم به همون سیر صعودی خودت داری ادامه میدی اما جهت تقعرت رو دیگه عوض کردی.این نقطه تعیین کننده در زندگی آدمای مختلف در سنین مختلف اتفاق می افته.اما کسی با ازداوج خوشبخت میشه که وقتی میخواد ازدواج کنه با خودش به این نتیجه رسیده باشه که هیچ کاری تو دنیا نیست که اون بخواد انجامش بده و تا حالا انجام نداده و بعد از ازدواج انجامش درست نیست یا دیگه ممکنه نتونه انجامش بده. مثل ادامه تحصیل یا طلب آغوش دیگری غیر از همسر. در واقع مطمئن باشه که ازدواجش به معنای آرام و قرار گرفتن در آغوش ناب زندگیِ ابدیه.

حالا چرا این حرفا  رو دارم می زنم ،چون همیشه شنیده ام که وقتی دو نفر با هم رابطه ای رو شروع میکنن، و وقتی این رابطه به هیجانات غیرقابل کنترل خودش میرسه ،اگر ازدواج شکل بگیره ،اون وقت بعد از رسیدن به هم ،دیگه اون هیجانات سابق رو ندارن، حالا کم کم بهانه ها شروع میشه و  بعد از مدتی با به وجود اومدن یه شکاف، کل این پیوند از هم گسسته میشه.

چیزی که بیشتر منو اذیت می کنه اینه که می شنوم آقایون کمتر از خانوم ها تاب تحمل این تکراری شدن ها رو دارن و بیشتر به دنبال هیجانات از دست رفته یا گمشده ،سرگردان ،به این سو و آن سو سرک میکشن و خانوم ها قدری متفاوت تر عمل می کنن.

بعد از همه این حرف ها می خوام بگم من الان تو این نقطه زمانی و جغرافیایی که هستم دلم می خواد همه کسایی که عشق و خوشبختی شون دیگه اون رنگ و بوی قدیمی رو نداره رو بی دلیل ب ب و س م.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |