می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

چند بار تا حالا شده که دلت بخواد داستان زندگیت رو برای یه نفر تعریف کنی ؟

 چند بار تا حالا شده بخوای تیپ مقاوم و محکمت رو چند لحظه بذاری کنار و از دریچه قلب یه آدمی که دلش فریاد می خواد از گذشته هات بگی؟

چند بار تا حالا شده بخوای چیزایی رو که برای هیچ کس تعریف نکردی بازگو کنی؟

 چند بار تا حالا شده بخوای از سختی هایی که تا حالا کشیدی بگی؟

چند بار تا حالا شده بخوای از نداشته هایی که به دست آوردنی نیستند و همیشه دلت میخواسته که اونا رو داشته باشی، به یه نفر بگی؟

چند بار تا حالا شده بخوای حرف بزنی و فقط یه گوش شنوا و یه چشم بینا روبروت باشه نه یه حلال مشکلات؟

 چند بار تا حالا شده بخوای همه این حرف ها رو به یه نفر بزنی اما نخوای بهت بگه که "دنیا همینه یا ما برای سختی ها اومدین یا به جنبه مثبتش نگاه کن " ؟

چند بار تا حالا اون یه نفر رو پیداش کردی؟

چند بار تا حالا نقش اون یه نفر رو ایفا کردی؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

" آیت اله صدیقی در خطبه های روز جمعه تاکید کردند که افزایش فساد اخلاقی در جامعه یکی از مهمترین دلایل وقوع زلزله در تهران است.ایشان از مردم و نماز گزاران خواستند برای رفع بلا دست به دعا ببرند. " ، تابناک

دانشمندان دیندار ایرانی که در ایراد سخنرانی های تاریخی بلافاصله پس از بیدار شدن از خواب شهرت جهانی دارند علم جدید  گناهولوژی را به جای علم سخیف و نه چندان مفید زمین شناسی و زلزله شناسی یا به قول غربی ها ژئولوژی به دنیا معرفی کردند که در آن میزان گناه افراد روی زمین جای تئوری برخورد صفحات زمین در وقوع زلزله را گرفت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

من که دلم واقعا از این همه یکنواختی و بی انگیزگی که تو زندگی ام، حداقل الان، هست خسته شدم.چیزی به ذهنم نمیاد جز اینکه :

این روزها همه آغوش ناب طلب می کنند ،شما چطور؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

از سال 84 تا سال 89 که دانشجوی اونیورسیته طهران1 بوده ام اتفاقات زیادی تو زندگیم افتاده و حوادث زیادی رو  از دور و نزدیک دیده ام و نقل قول های زیادی رو هم از این سو و اون سو شنیده ام. مثل این خبر آخری از پیش بینی ِ نصرت بی ناموس2 ِ زمان در مورد وقوع قطعی زلزله در تهران. اما هنوزم زندگی تو این مملکت و قدم زدن تو این کوچه و خیابونا و نفس کشیدن تو هوای کثیفش خالی از لطف و البته حکایت نیست. هر چند شرایط رو طوری فراهم می کنی که یه روزی از این مملکت بری و یه جای دیگه از این چاردیواری ِدنیا عمرت رو تو راه علم و عمل (عمل سالح) تلف کنی اما بازم یه مسائلی پیش میاد که می خوای تمام عمرت رو همین جا بمونی و تو این خیابونا اونقدر بگردی تا اون زورگیر بدبخت رو که تو خیابون ِتاریک ِخلوت وقتی دستت پر از بار و بنه است میاد یه قمه می ذاره رو شکمت و همکار شریفش جیباتو خالی می کنه رو پیداش کنی و حقش رو بذاری کف دستش. اینه وضع امنیت ملت ما تو خیابون چسبیده به نرده های دانشگاه که نمیدونم از کجا یهو The Others از تو سریال Lost  میان و ازت زورگیری میکنن. حالا باز خوبه آزادی تو کشور ما نزدیک به مطلقه و گرنه که...

جوون این مملکت بودن خداییش کار هر کسی نیست. میون زمین و هوا بودن و نداشتن هیچ دید قطعی در مورد آینده و زندگی فقط از ما ایرانی ها بر میاد. نمونه اش خودم که بعد از ورود به دوره مقدس فوق لیسانس امکانات نداشته ام از طرف دانشگاه نصف شده و وضع از دوره لیسانس بدتر. حالا واقعا جرات نمیخواد واسه دکترات اینجا بمونی؟!

 **بعد از دیدن فیلم وزین پوپک و مش ماشالا که من دوست دارم بنا به دلایل شخصی مک ماشالا صداش کنم دوباره پشت و روی دست خودم رو سوزوندم که دیگه این ملودرام های یخ کرده رو تنهایی نرم سینما ببینم که اصلا نمی چسبه.

خودمم از ربط این مسائل به هم سر در نمیارم. نمیدونم شاید بهانه ای بودند واسه دوباره نوشتن.

----------------------------------------------------------------------------------------------

1) دانشگاه تهران

2) Nostradamus

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |