می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

چه غریبانه است گذشت روزهایی از جوانی و عمر که حس می کنی می گذرند بدون اینکه لطافت حس نایاب خواستن و اون هوس کال رو تجربه کنی..نرسیدن  و خواستن رو حس کنی...ترانه ها رو یه جور دیگه بشنوی...

گفتی بخوان خواندم..اگر چه گوش نسپردی!

باز هم دلم پرمیکشد برای شعر تو بهمنی...

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |