می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

وقتی جای خنده غم

میشینه روی لبام،

تشنه نوازشم

خسته از خستگی یام،

وقتی که دستای من، گرمی دستی می خواد

وقتی یک لحظه خوشی به سراغم نمیاد،

تو میتونی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٧ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دو سه سالی میگذره از آخرین درددلایی که توی این گوشه دنج کردم. امشب اما نمی دونم چرا یهو ناگهانی سر از اینجا در آوردم . بدون هیچ قصد قبلی واسه نوشتن حتی. شاید همین نشونه ای باشه از این که یه حرفایی باید اینجا نگاشته میشد امشب. یادش بخیر. میگفتم:

-چرا یه چیزایی رو نمی پرسی ازم؟‌

میگفت:

حتما موقع اش برسه خودت میگی.

شاید امشبم بعد از دو سال قرار بوده یه چیزایی بگم که فرداها بخونم و ببینم چی بود دغدغه روزهای اول شروع 28 سالگیم.

هایده، هایده، آخ هایده چه نمیکنی با روح و روان آدم. ادمو بدون اینکه خودش بخواد عاشق می کنی، دیوونه میکنی، روانی میکنی، دست به قلم میکنی ....

"دل خسته ام از عالم

دل بسته ام به ساقی

صبرم زیاده اما

عمری نمونده باقی

انگار تموم دنیا

بسته ست به تار مویی

برای این زمونه 

نمونده آبرویی"

همیشه از گذشته انگار خاطرات خوبشه که تا یادت میاد جیگرتو میسوزونه و برشته میکنه. اما گاهی ام خاطرات تلخش میان سراغت و دلتو همچنان ریش ریش میکنن. دغدغه های امروزمون با روزای دیگه مون متفاوتن. گاهی به دغدغه های گذشته مون می خندیم. گاهی از اشتباهات گذشته ناراحت و پشیمون میشیم. خلاصه مثه یه لباس چرک افتادیم تو ماشین لباسشویی زمونه و اونم همچین رو دور آخرش می چرخونه و می چرخونه چوری که هر چی خوردیم و کردیم تو گذشته و اینده و حال همه رو هر روز می خوایم بالا بیاریم.

یه عالمه حرف. از کجاش از چیش بگیم؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |