می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

دلم می خواد چشمامو ببندم روی یه قله بلند بایستم و دستامو باز کنم و ذرات بدنم رو به دست باد بسپارم...چراشو خودمم نمی دونم.تا حالا نشده کاری کنین که دلیل نداشته باشین براش؟حتما شده...

اخیرا فکر می کنم زندگیم تکراری و ماشینی شده...هر روز صبح از خواب ناز بلند میشم...صبحونه رو می خورم(اگه وقت بشه)...لباس ها رو می پوشم و با ظاهری آراسته میرم دانشگاه. تا عصر  درس و پروژه و کلاس و بعد هم که از دانشگاه برمیگردم، تا شب کارای باقی مونده رو انجام میدم که بعدا روی هم انباشته نشه...

البته عصرها که دانشگاه خلوت میشه خیلی لذت بخشه که تو دانشگاه قدم بزنی...یه رنگ دیگه ای به خودش می گیره...یه جورایی مظلوم تر میشه...

چند رور پیش وقتی از دانشگاه خواستم بیام بیرون، احساس کردم به شدت نیاز به قدم زدن دارم. 16 آذر رو به سمت انقلاب رفتم پایین .داشتم به کتاب های رنگارنگ ویترین مغازه ها نگاه می کردم که گفتم برای رفع یکنواختی زندگی کتابی بخرم. به شعر و داستان علاقه زیادی دارم، اما خوب زیاد وقت نمیشه بخونم. خلاصه اینکه یه کتاب Toefl خریدم که بخونم.

تو راه برگشت به خودم که فکر می کردم خنده ام گرفت...آخه پسر دیوونه کی برای تنوع تو زندگیش کتاب تافل می خره. چرا بهونه می گیری؟چته؟

حالا واقعا خانه دوست کجاست؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |