می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

وقتی بچه بودیم، فقط دنبال بازی های کودکانه دوران بچه گی بودیم. از دنیای آدم بزرگ ها چیزی نمی دونستیم.دوست داشتیم بزرگ می شدیم....سریع و سریع تر...دنبال چی بودیم، نمی دونم ولی این سرنوشتیه که در انتظار همه ما کوچولوهاست. مایی که وقتی کوچولو هستیم، همه چی داریم و از دنیا یه چیز رو نمی دونیم ولی همین طور که سنمون بالا میره همه زیبایی ها و جذابیت های زندگی رو جا می گذاریم و به اصطلاح بزرگ می شیم و اون یه چیز رو می فهمیم!!

*از جلوی فروشگاه های شهروند که رد میشی دلت حسابی می گیره، راستش وقتی می بینی آدما اومدن خرید دلت می خواست جای اونا بودی و یه دونه از اون چرخ ها رو پُرِ پُر می کردی از هر چی دلت می خواد. از عشق و محبت ازلی و ابدی. پولش رو هم با همه کینه ها و پستی ها پرداخت میکردی.

**اگه اون قدر دستم باز بود توی انتخاب رشته آکادمیک شاید هیچ وقت اینجایی که الان هستم نبودم. به نجوم و ستاره شناسی خیلی علاقه داشتم. مهندسی کجا و ستاره کجا؟!!

***مدت ها بود زمزمه نکرده بودمش :

When my hair has all turned gray,Will you kiss me then, and say,That you love me in December as do in May

نمی دونم کجایی... نمی دونم کی میای... یا اصلا میای...؟!

فقط می دونم بد جوری دلم هوای آغوشت رو کرده... طاقت دیگه نیست...

هر جایی هستی فقط دستام رو بگیر و مستقیم بهم نگاه کن و بگو که همیشه هستی و من نمی بینمت...

بگو که از کودکی ما مال هم بودیم و بگو که همه چی یه سناریو بوده... سناریوی زندگی...

بگو که موهاتو همیشه به خاطر من از پشت می بستی و دو تا طره کوچیکش رو می ریختی تو صورتت...

بگو که نقش دلنواز انگشت های من روی بوم سپید صورتت رو  با تمام تابلوهای دنیا عوض نمی کنی...

بگو که لبه پنجره می شینی و به غروب خورشید تو افق چشمای من نگاه می کنی...

بگو که نجوای شبانه دلدادگی هامون رو به ترانه های خاکی ترجیح میدی...

بگو من و تو با همه دنیا فرق داریم...

بگو معنی تکرارناشدنی رو می فهمی...

بگو تو هم همه این سال ها منتظر موندی...

بگو همه چی رفتنیه و ذات مقدس و عشق پاک من و توست که می مونه...

بگو می دونی چی کشیدم و چی نداشتم و چی بخشیدم...

بگو که منتظر باشم... بگو که هنوز نیومدی که بخوای بری... بگو که هنوزم نرسیدم و باید چند تا هق هق دیگه رو تحمل کنم...

بگو ...

     بگو...

          بگو که رویا نیست...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |