می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

احساس می کنم دارم تو این دنیا قدم بر می دارم و با آدما حرف می زنم و باهاشون می خندم، اما جای من اینجا نیست، این دنیا برام مثله قفس می مونه، یه حصار، یه زندان که نمی تونم قانون های مسخره اش رو تاب بیارم. اون مهر ابدی و ازلی رو که می خوام توش نمیبینم. نمی خوام مثله بقیه زندگی کنم. دنیایی که به زمان و مکان محدوده رو ازش بدم میاد. عشق من ،محبت من، دوستی من، از نوع آدمای این دنیا نیست. حالم از جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم به هم می خوره. جامعه ای که فرهنگ خودش رو از دست داده و اونقدر به گند و کثافت کشیده شده که حرف از دوستی و محبت حقیقی زدن همه رو به خنده میندازه، جامعه ای که بعضی زن و مرداش اونقدر آشغال شدن که حیوانیت رو به انسانیت ترجیح دادن. جامعه عقب افتاده ای که اگه دنبال کسی تو خیابون راه بیافتی شاید به مراد دلت برسی، اما پاکی و زلال بودن حقیقی رو فقط ازش به نیکی یاد میکنن. از آدمای ریاکارش ، از هر چی تملقه بدم میاد. اینجا جای من نیست. اگه تو همه دوران، زندگی آدما اینجوری بوده من حالم از همه دنیا به هم می خوره.اصلا حالم از همه هستی به هم میخوره.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |