می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

چند بار تا حالا شده که دلت بخواد داستان زندگیت رو برای یه نفر تعریف کنی ؟

 چند بار تا حالا شده بخوای تیپ مقاوم و محکمت رو چند لحظه بذاری کنار و از دریچه قلب یه آدمی که دلش فریاد می خواد از گذشته هات بگی؟

چند بار تا حالا شده بخوای چیزایی رو که برای هیچ کس تعریف نکردی بازگو کنی؟

 چند بار تا حالا شده بخوای از سختی هایی که تا حالا کشیدی بگی؟

چند بار تا حالا شده بخوای از نداشته هایی که به دست آوردنی نیستند و همیشه دلت میخواسته که اونا رو داشته باشی، به یه نفر بگی؟

چند بار تا حالا شده بخوای حرف بزنی و فقط یه گوش شنوا و یه چشم بینا روبروت باشه نه یه حلال مشکلات؟

 چند بار تا حالا شده بخوای همه این حرف ها رو به یه نفر بزنی اما نخوای بهت بگه که "دنیا همینه یا ما برای سختی ها اومدین یا به جنبه مثبتش نگاه کن " ؟

چند بار تا حالا اون یه نفر رو پیداش کردی؟

چند بار تا حالا نقش اون یه نفر رو ایفا کردی؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |