می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

 

صدای خوش آهنگ و نوای حزن آلودی به گوش میرسه. پنجره رو باز می کنم. پسری آکاردئون به دست در حال نواختن و خوندنه. چند تا آهنگی رو می خونه و نزدیک تر میشه. یه مقدار پول براش میندازم پایین. تشکر میکنه و همچنان می نوازه. آسمون یهو تغییر رنگ میده و در عرض چند ثانیه بارون شدیدی شروع میشه. حالا هم خیس میشه و هم می خونه و هم می نوازه...

پ.ن.1 : این شب ها با عطر یاسی که با بوی بارون و خاک به هم آمیخته شده، عشق رو میشه از مولکولهای هوا تنفس کرد وجذبش روی غشاهای درون سینه به سادگی حس کرد.

دلم میخواست فصل بهار رو با همه زیبایی هاش، با آفتاب لطیف روزهاش و بارون خوش عطر شبهاش با کسی که یک عمر عاشقانه ها و لحظه های نابم رو به خاطرش با کسی قسمت نکردم سپری کنم...

پ.ن.2 : بچه که بودم فکر میکردم چی میشد آدم میدونست همسر آینده اش کیه تا کودکی ِ اونو هم بتونه ببینه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |