می خواهمت زندگی

یادت باشد که چشمانت در این بیغوله چراغ راه من است...بخند برایم...بخند با چشمانت تا شعله ور شود چراغ راهم

به نام خدایی که عشق و محبت بی دریغ را در دلت نهاد...

مادر عزیزم مرا ببخش که در تمام این سالها فرصتی نیافتم تا آنطور که شایسته توست به خاطر آنچه از گوهر وجودت و مهربانی قلبت بر من بخشیدی از تو تقدیر نمایم. چه بسیار شب هایی که تو در کنارم نیستی، اما من لحظه هایم را در نبرد ثانیه ها با یاد تو رنگین می کنم. دلم می خواهد هر آنچه در این دنیا دارم به پایت بریزم که می دانم ذره ای از محبت ها، گذشت ها و رنج هایت را جبران نخواهد کرد. دلم میخواهد تا ابد سر بر دامانت بگذارم که آرام ترین پردیس دنیا آغوش توست. دلم می خواهد هر لحظه قربانی نگاه بی مثال تو شوم که با این همه رنج هنوز سرشار از پرتو زندگی است.

مادرم خاک پایت را می بوسم که قدم هایت در خانه شور و اشتیاق زندگی را در وجودم بیدار می کند. عزیزترینم می دانم تا ابد هیچ کس به اندازه تو نگران لحظه های من و دلواپس شب ها و روزهایم نخواهد بود. امید زندگی ام، پرحسرت ترین لحظه های زندگی من لحظه های بی تو بودن، در کنارت نبودن است. فدایت شوم، روزی که صدای گرم و پر محبتت را نشنوم، روزی که فروغ امید را در چشمانت نبینم، روز مرگ لحظه های باقی مانده ام خواهد بود. دلم می خواهد بنویسم و بنویسم و بنویسم، اما آنچه از عشق بی نهایت تو در دل دارم در قالب واژگان محدودم نمی گنجد.

شرمنده همیشگی نگرانی هایت، پسرت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |