از کجا نفس بگیرم؟!

احساس می کنم دارم تو این دنیا قدم بر می دارم و با آدما حرف می زنم و باهاشون می خندم، اما جای من اینجا نیست، این دنیا برام مثله قفس می مونه، یه حصار، یه زندان که نمی تونم قانون های مسخره اش رو تاب بیارم. اون مهر ابدی و ازلی رو که می خوام توش نمیبینم. نمی خوام مثله بقیه زندگی کنم. دنیایی که به زمان و مکان محدوده رو ازش بدم میاد. عشق من ،محبت من، دوستی من، از نوع آدمای این دنیا نیست. حالم از جامعه ای که دارم توش زندگی می کنم به هم می خوره. جامعه ای که فرهنگ خودش رو از دست داده و اونقدر به گند و کثافت کشیده شده که حرف از دوستی و محبت حقیقی زدن همه رو به خنده میندازه، جامعه ای که بعضی زن و مرداش اونقدر آشغال شدن که حیوانیت رو به انسانیت ترجیح دادن. جامعه عقب افتاده ای که اگه دنبال کسی تو خیابون راه بیافتی شاید به مراد دلت برسی، اما پاکی و زلال بودن حقیقی رو فقط ازش به نیکی یاد میکنن. از آدمای ریاکارش ، از هر چی تملقه بدم میاد. اینجا جای من نیست. اگه تو همه دوران، زندگی آدما اینجوری بوده من حالم از همه دنیا به هم می خوره.اصلا حالم از همه هستی به هم میخوره.

/ 5 نظر / 12 بازدید
گلسا

وحید دنیا از ازل همین جوری بوده. یه دوره هایی یه کم بهتر, یه دوره هایی یکم بدتر حتی. ولی همیشه آدمایی بودن که دنیا رو همینجوری که هست قبول کردن و دوست داشتنش. ترسو و احمق هم نبودن. من هم مثل تو فکر می کنم این دنیاخیلی ظالمه. ولی معتقدم اگر به بودن توی این زندگی محکومم, لااقل یه جوری خودمو گول بزنم که خودمم باورم بشه که این دنیا رو دوست دارم. می تونه احمقانه به نظر برسه. ولی این تنها راه چاره ست

عسل بانوی خودمون

ای بابا تو که دست گذاشتی رو زخمهای دل من پسر .حال منم بی شباهت به تونیست . حق با توئه اگه دنیا اینه که اینا میگن و اینه که ما میبینیم ای لعنت بر تمام هستی . منم بعضی روز ها هوای دلم خیلی ابری میشه . تنها راهش اینه که خودتو به دست سیل اشک رها کنی تا شاید کمی روحت آروم بگیره . میبینی چقدر از دست دادن عزیزان سخته ؟ آدم حسابی توی دلش خالی میشه وقتی فکر میکنه بهشون و یا وقتی مثل من به این که از سال 72 هیجده نفر از نزدیکترین عزیزانم رو از دست دادم. دیوونه میشم وقتی به اون روزها فکر میکنم . [ناراحت]

مرجان

تو یه خونواده فرهنگی به دنیا اومدم. خواسته! فرزند وسط خونواده ام با برادری که 3 سال از من بزرگتره. با پدر مادری که عاشق 3 فرزندشون هستند اما عاشق هم نبودند! پدر و مادری تحصیلکرده! با کتاب و مجله و کاردستی وکانون پرورش فکری کودکان و مهد کودک و.. از این جور چیزا بزرگ شدم. یه زمانی از شاگردای قوی کلاسمون بودم. هر سه تامون بودیم. یه روزایی دانش آموز دبیرستان استعدادهای درخشان بودم. یه روزی دانشجوی دانشگاه تهران شدم.. حتی بر اساس شهوت ارتفا فوق‏لیسانس هم گرفتم. فقط به خاطر هوس ارتقا. و با نمره 19.5 از پایان نامه دفاع کردم. و الان روزگارم اینه! زنی در هوای معشوقه بودن! از این بدتر نمیشه. اینو خوب میفهمم. چه بودم و چه بر سرم آمده! آن همه اعتقاد و اندیشه های ناب در من همه بر باد رفته و با اندیشه های نویی که بوی تعفن میدهند جایگزین شده.. چه نفرت آور است که انسانی از افکار و اعمال خود بیزار باشد و در پی توجیه و استتار و تغییر افکار خود برآید ... ‍ تنها افتخارم اینه که همیشه راست میگم. انقدر راست که حتی گاهی بابام هم باورش نمیشه راسته! رک گویی و بی‏پردگی وبا صراحت حرف زدن من اغلب برام دردسر شده