این روزها

من که دلم واقعا از این همه یکنواختی و بی انگیزگی که تو زندگی ام، حداقل الان، هست خسته شدم.چیزی به ذهنم نمیاد جز اینکه :

این روزها همه آغوش ناب طلب می کنند ،شما چطور؟

/ 7 نظر / 12 بازدید
مرضیه

بی پاسخ در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه ی خلوت ها را بهم می زد در پایان همه رویاها در سایه ی بهتی فرو می رفت. من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود ، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود. پس من کجا بودم؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم: آیا من سایه ی گمشده ی خطایی نبودم؟ در اتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بو

علی شادان

پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند، مرد بقال از من پرسید چند من خربزه می‌خواهی، من از او پرسیدم: دل خوش،‌سیری چند؟» وحید گلم دل خوش سیری چند؟؟

قطره

آغوش ِ ناب ِ آرامش !!